| هر کجا هستم باشم |
|
درباره وبلاگ
![]()
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت پیوندهای روزانه
پیوندها
دانشجویان مهندسی کامپیوتر پیام نور تبریز
دانشجویان فناوری اطلاعات پیام نور تبریز کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ و خدایی که در این نزدیکیست وب نوشت های یک دانشجو یه تنها :: قالب ساز :: طراح قالب
|
ولنتاين را خيلي ها مى شناسند : ۲۶ بهمن ماه (14 فوريه) در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)، مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد . كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند . والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود . سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق ، با قلبي عاشق اعدام مي شود ... بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق ! اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان ، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد ، كه از بيست قرن پيش از ميلاد ، روزي موسوم به روز عشق بوده است! شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن ( Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم .
شفیعی کدکنی پیش از تو صورت گران بسیار از آمیزه ی برگ ها آهوان برآوردند یا در خطوط کوه پایه یی رمه یی که شبان اش در کج و کوج ابر و ستیغ کوه نهان است یا به سیری و ساده گی در جنگل پرنگار مه آلود گوزنی را گرسنه که ماغ می کشد .تو خطوط شباهت را تصویر کن : آه و آهن و آهک زنده دود و دروغ و درد را- که خاموشی تقوای ما نیست . سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد عطش سکوت گندم می تواند گرسنه گی باشد و غریو پیروزمند قحط هم چنان که سکوت آفتاب ظلمات است - اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست : غریو را تصویر کن! عصر مرا در منحنی تازیانه به نیش خط رنج هم سایه ی مرا بیگانه با امید و خدا و حرمت ما را که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته . تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید چرا که تنها یک سخن یک سخن در میانه نبود : - آزادی! ما نگفتیم تو تصویرش کن! من می خوام بجنگم با زندگی . با همه ی دردهای زندگی . با همه کسان که مرا از زندگی کردن بازدارند . به خاطر همه کسان که مرا دوست می دارند و من نیز . می خوام از نو متولد بشم و سلامی دوباره به زندگی بدم و از اول همه چی رو شروع کنم . می خوام به همه چیز برسم . می خوام همه ی راه های ساخته نشده رو بسازم . می خوام همه ی چیزای کشف نشده رو کشف کنم . می خوام لذت ببرم از بودنم . از بودن با دوستام . از لحظه به لحظه زندگی لذت ببرم . می خوام وجودم لبریز بشه از شراب هستی . می خوام همه رو بی غم کنم . می خوام هیچ دردی نباشه . می خوام بالاتر از همه چی باشم . می خوام که برا همه ی دنیا حکمرانی کنم . می خوام سرنوشتمو با دستای خودم رقم بزنم . می خوام با فکر خودم تصمیم بگیرم . می خوام دنیا در برابر من کم بیاره . می خوام دنیا رو تسلیم خودم کنم . دنیا نابود بشه ولی من همواره برقرار . ای همه ی کسایی که دوستتان دارم و شما نیز مرا : من زیبایی زندگی رو تنها برای خودم نمی خوام . اگه زندگی شما قشنگ نباشه مال منم قشنگ نمیشه . برای اینکه زندگی من قشنگ بشه زندگیتون رو زیبا کنین . برای به ثمر نشستن تصمیم من تلاش کنین . کمکم کنین . ماییم که می تونیم دنیا رو عوض کنیم . یاریم کنید ... با من میگید : سلام ای زندگی ؟؟؟ کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزویم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه ی من ... همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دل های خسته پیش رویم : چهره ی تلخ زمستان جوانی پشت سر : آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام : منزلگه اندوه و درد و بد گمانی کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم فروغ فرخزاد زندگی رسم خوشایندی است . زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ، پرشی دارد اندازه عشق . زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود . زندگی جذبه دستی است که می چیند . زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است . زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره . زندگی تجربه شب پره در تاریکی است . زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد . زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد . زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست . خبر رفتن موشک به فضا ، لمس تنهایی "ماه"، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر . زندگی شستن یک بشقاب است . زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است . زندگی "مجذور" آینه است . زندگی گل به "توان " ابدیت ، زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما ، زندگی "هندسه" ساده و یکسان نفسهاست . هر کجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است . پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است . چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟ " سهراب سپهری " در حاشیه :: زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است . رخت ها را بکنیم : آب در یک قدمی است .
حوصله ی هیچ کاری رو ندارم . خیلی خسته ام . از همه چی سیرم . دلم می خواد بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم . اون قدر خسته ام که حتی نمی تونم فکر کنم . فقط می خوام نباشم .کلا نیست و نابود بشم انگار که از اول نبودم . وقتی فکرشو می کنم که دانشگاه داره شروع میشه و باید برم سر کلاس ، حالم به هم می خوره . نمی دونم این ترم چه جوری می خوام درس بخونم . اصلا حال درس خوندن و توی کلاس نشستن رو ندارم . چاره چیه ؟ آیا هست راه گریزی ؟ ای کاش می تونستم دانشگاه نرم . ای کاش می تونستم بهتر از این زندگی کنم . همه چی برام تکراری شده . هیچ چیزی هیچ جاذبه ای برام نداره . باز نمی دونم چه مرگم شده . حالم از خودم به هم می خوره . دوباره چرا این طوری شدم ؟ احساس خفگی می کنم . دلم می خواد با هیچ کس حرف نزنم . هیچ کاری هم نکنم . در سراسر وجودم احساس درد می کنم . خیلی حالم بده . کاملا سر در گم و آواره هستم . بلا تکلیفی دست به گریبانم شده . همه چی برام مبهمه . حس غریبی دارم . احساس می کنم تنهای تنهام . هیچ کس هم نیست که به دادم برسه . هیچ کس رو نمی بینم و اصلا نمی خوام که ببینم . اساسی قاطی کردم . آرامش از وجودم رفته . هیچ احساسی ندارم فقط دارم خفه می شم . چرا من هستم ؟ چرا من تنها هستم ؟ .....
من . من کیم ، چیم ، و برای چی هستم . از کجا ، به کجا ، و در کجا...چه می کنم . برو ، بیا ، بخون ، بخواب ، پاشو ..که چی بشه . زنده ام یا مرده . زنده بودن یعنی چی و مرده بودن یعنی چی . فرق بین این دو چیه ؟ من از کجا بفهمم الان در چه حالی به سر می برم . نمی دانم شاید از مدت ها پیش مرده ام ولی خودم خبر ندارم یا شاید قسمت هایی از وجودم را مرگ فرا گرفته ، نمی دانم . زندگی ، مرگ ، خوب ، بد ، زشت ، زیبا ، خواب ، بیداری ...در حال حاضر معنی هیچ یک را نمی دانم در نظر من فقط یک سری حروف هستند که در کنار هم چیده شده اند نمی دانم برای چه ، شاید برای گول زدن من . و من چه آسان فریب خورده ام و غرق در این ها گشته ام بی آن که خود بفهمم . نمی دانم الان که این چیزا رو می نویسم از کجای وجودم سر چشمه می گیرند از قسمت خود آگاه یا نا خود آگاهم ؟ اصلا خودمم که دارم می نویسم یا نه . و برای چی می نویسم . چرا نمی تونم اون چیزایی رو که در درونم میگذره عینا رو کاغذ بیارم . مگه این دست من نیست که داره افکار توی ذهنمو بازتاب می کنه پس چرا کاملا متفاوت از درونم می نویسه . نمی دانم شاید من نیستم . شاید ذهن و دستم جدای از هم اند . ذهنم پر از سواله . همیشه این طوریه . هیچ جوابی براشون پیدا نمی کنم . بعضی وقت ها ظاهرا توجیه می شم اما می دونم که دارم خودمو گول می زنم و چند روز نگذشته دوباره به همون حالت همیشگیم بر می گردم . هیچ کس نمی فهمه چی دارم می گم شاید خودمم نمی فهمم . نمی دانم من و تو جدای از هم هستیم . یا در کل یک چیز واحدیم . نمی دانم چی کار دارم می کنم و به کجا دارم می رم شاید هم برده می شم . نمی دونم چرا این افکار بی سر و ته رو نوشتم شاید برای این که از ذهنم بیرون بریزمشون تا دیگه مزاحمم نشن . دست از سر من بر دارن . بذارن که به آرامش برسم . آیا می رسد آن لحظه که من در آرامش فکری کامل به سر برم ...شاید آن دم مرده باشم ...آیا هم اکنون زنده هستم ...؟؟؟
من سلامتی را دیگر برای چه می خواهم . زیبایی را برای چه می خواهم . فقط من دلم می خواهد به آن مرحله از رشد روحی برسم که بتوانم هر موضوعی را در خود حل کنم برای من احتیاج ، کلمه ی بی معنی بشود بتوانم زندگی را مثل یک گیاه زهری میان انگشت هایم بفشارم و خرد کنم و بعد هم آن را زیر پایم بگذارم و لگد مال کنم . دلم می خواهد به ابدیتی دست پیدا کنم که آرامش در آن جا مثل بستری انتظارم را می کشد و چشم هایم را می توانم توی این بستر بدون هیچ انتظار خرد کننده ای روی هم بگذارم . زندگی خیلی پوچ است و به قول هدایت : «همه ی آدم ها شبیه هم هستند با غرایز و احتیاجات محصور در یک کادر کثیف .» من نمی توانم زشتی ها را تحمل کنم . روحم مثل یک پرنده ی محبوس بی تابی می کند . من دنیاهای زیبا و روشن را دوست داشتم و حالا با چشم های باز ، کثافت و تیرگی محیط زندگی ام و اجتماعاتم را تشخیص می دهم . به کجا می توانم پناه بیاورم . خودم قدرت تحمل خودم را ندارم و حرف های من خیلی چرند و مزخرف است . گاهی اوقات فکر می کنم که آیا من درست فکر می کنم . آیا همه ی آدم ها مثل من هستند . دلم می خواهد گریه کنم گاهی اوقات این موزیک های وحشی جاز چه قدر با آشفتگی و حرکت های دیوانه آسای روح من مطابقت دارد. فروغ فرخزاد
در حاشیه : مدتی ست برای من بلندی و پستی معنی خودش را از دست داده « فاوست »
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم با پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم دور از تو من سوخته در دامن شب ها چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ چون غنچه ی پاییز شکفتن نتوانم ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم شفیعی کدکنی |
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by laya-abdi.Blogfa.com